او سؤالش را کاشت . آبش داد و نورش داد . و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد . ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سؤالی شد و هر شاخه سؤالی و هر برگ سؤالی .

و او زمانی تنها یک سؤال داشت ، درختی شد که از هر سرانگشتش سؤالی آویخته بود . و هر برگ تازه ، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت ، درد او نیز عمیق تر می شد .

فرشته ها می ترسیدند . فرشته ها از آن همه سؤال ریشه دار می ترسیدند . اما خدا می گفت :" نترسید ، درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد ، معرفت است ." فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های اورا چیدند . اما در دل هر میوه ای ، باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هرکه میوه را برد ، در دل خود بذر سؤال تازه ای کاشت !

                                     عرفان نظر آهاری ( کتاب : هر قاصدکی یک پیامبر است )