بستنی

( با داستان که موافقین ، داستانی که  خوشمزه باشه به خاطر مهربانی کودکانه اش!)

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسربچه پرسید : " یک بستنی میوه ای چند است ؟ " پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت" . پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید : " یک بستنی ساده چند است ؟" در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : " ۳۵ سنت" . پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : " لطفاً یک بستنی ساده. " پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز پس از خوردن بستنی ، پول را به صندوق پرداخت و رفت . وقتی پیشخدمت بازگشت ، از آن چه دید ، حیرت کرد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه ۵ سنتی و پنج سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود - برای انعام پیشخدمت !

به نقل از کتاب ۱۷ داستان کوتاه از نویسندگان ناشناس، گزیده و ترجمه سارا طهرانیان