ایمان ، ترانه ی آدمی
ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت . ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت . ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .
قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید . ترانه معنا یافت ، ترانه جان گرفت ، قناری نیز .
و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است . ترانه ، هستی است . ترانه ، جان قناری است .
ایمان ، ترانه ی آدمی ست . قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .
عرفان نظرآهاری
از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ ساعت 11:19 توسط معلم
|