ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت . ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت . ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .

قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید . ترانه معنا یافت ، ترانه جان گرفت ، قناری نیز .

و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است . ترانه ، هستی است . ترانه ، جان قناری است .

ایمان ، ترانه ی آدمی ست . قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

عرفان نظرآهاری

از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "