ملجأ گریزهای من !
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود ؟
ملجأ گریزهای من ! شنوای آوای من ! خدای دردآشنای من ! تنها پناهگاه من !
گریزان به شکایت آمده ام . از تهاجم نفس لئیم بسیار به بدی امر کننده و در خطایا شتابنده و در سرکشی آز ورزنده و به خشم کیفرآمیز تو دست یازنده .
خدا ! خدا ! این نفس مرا به لبه پرتگاه می کشاند و هلاکم می کند . از شریان این نفس ، خون غفلت می جهد و در درختان این باغ سموم خطا می وزد .
گریزنده به شکایت آمده ام . از دشمنی که پرنده روحم را دانه گمراهی می پاشد و دام انحراف می گسترد و از شیطانی که پنجه اغوا بر قلبم می فشرد . این نفس ، دست به دست هوا و هوسم می دهد و دنیا را برایم ارایشی دلفریبانه می کند و بین من و عبادت تو ، من و طاعت تو ، من و عشق تو ، من و تو دیوار می کشد .
ملجأ من ! به تو شکایت می کنم از سنگ دلم که سیل وسوسه ها را دوام نمی آورد می لغزد و زیر و زبر می شود .
خدایا ! چگونه بگویم ؟ با کدام زبان شرم آلود ؟ که این چشم ها از دیدن آن چه تو دوست نداری شاد می شوند ، پندار می کنند که در زنجیر گناه آزاد می شوند !
خدای من ! بی تو درمانده ام ، بی توان دست های تو عاجزم . بی بلوغ حکمتت مرا کدام صراط است به جود عالی اعلی ؟ و بی نفوذ مشیتت کدام کمال است جویبار مرا به سوی رأفت دریا ؟
الهی ! خانه بی تاب دلم را دور از سیل فتنه ها بنا ساز و با مهتاب یاریت از شرّ ظلمت دشمنانم رها ساز و رسوایی عیوبم را پرده بینداز ... ای اوج رحمت دیگران حضیض لطف تو ! ای مهرگسترترین مهربانان !![]()
گزیده ای از مناجات الشّاکین ، ترجمه " سید مهدی شجاعی "
