به سقّایی رود عبّاس و شور افکنده در دل ها

"الا یا ایها الساقی ! ادر کأساً و ناولها "

سر و دست و تن و جان داد و مقصودش نشد حاصل

" که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل ها "

چو عبّاس دلاور ، واژگون از عرشه زین شد

" زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها "

عزیزان غرق خون ، شب پر تلاطم ، دشت پر دشمن

" کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ؟ "

اسیری می رود اهل و عیال سیّد طاها

" جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها !"

...   (اصغر عرب )