دستم به دامانت در این آغاز فصل سرد

آخر سکوت تو غزل را می کُشد ، برگرد !

آواز غم بر شانه های شهر را بنگر

شعری بخوان ، آرامشی پیدا کند این درد

پرواز هم تا انتها تا عشق ممکن نیست

بی تو تمام آسمان ها می کنندم طرد

دنبال چشمانت کجا باید کبوتر شد ؟

ای کاش دل یک آسمان آیینه می آورد

دیگر برای انتظارت گریه مرهم نیست

آقا بگو این بغض سنگین را چه باید کرد ؟

            " محبوبه بزم آرا "