یکی شمال می رود ، یکی جنوب . یکی بلند می پرد یکی کند می رود . یکی پول را مقصد گرفته ، یکی آرامش را ، یکی آفتاب را ، یکی سایه را . یکی هوس قله دارد ، یکی مجنون قعر دریاهاست . یکی مکر پیشه کرده ، یکی صدق . یکی علم می جوید یکی اعتبار . سرگیجه می گیرم در این آشفته بازار . مقصد کجاست ؟ این همه آدم و این همه مقصد ؟ می رسند به چیزهایی که می خواهند ؟ می توانند برسند ؟ سرگیجه می گیرم در این آشفته بازار ! گاه می بینم یکی تند از کنارم رفت . سالها دوستی را در یک تصمیم ، یک اراده برای رسیدن به آن مقصد باید کنار بگذارد و برود . و کنار می گذارد و می رود . من اما نگران نیستم . می دانم بساط همه این مقصد ها برچیده خواهد شد . می دانم دوباره همه دور هم جمع می شویم . جایی که مقصد نهایی است . پیش روی تو .

خدایا ! تو که خدایی با همه عظمت و گرانی ات . چه آسان و ارزان به دست می آیی و ما که بنده ایم با هم ناچیزی و ارزانیمان چه سخت دل می دهیم و سر می سپاریم . چه دانا و مهربان خدا که تویی و چه نادان و نامهربان بنده که ماییم . ما را به آداب بندگی مؤدّب گردان .

"اللهم عجّل لولیّک الفرج و النّصر "