... می بینم که می آیی ! ...

زندگی را نمی خواهم و بودن را و ماندن را ، اگر شمیم عطر حضورت لحظه به لحظه اش را نیاکند ...
بودن را نمی خواهم و ماندن را ، اگر وجود توأش معنا نبخشد . هررچه هست و نیست ، مگر نه که برای توست و مگر نه اینست که هستی طفیل وجود توست ؟!
من نمی خواهم آن دیده را که بر هر چه هست می افتد و بر هر دیدنی می ماند جز یک نادیدنی دیدنی!
آه از این آه که در فراق تو نمی گیرد ، آه از این زندگی که بی توست ، آه از این مردن که دور از توست ، آه از این جان که نه می سوزد در داغ تو و نه خاکستر می شود در سوز تو !
عشق ، یعنی آن آشوبی که از زمین وابستگی هایت بکند و در آسمان آزادگی پروازت دهد ، و انتظار یعنی یعقوب شدن ، یعنی چشم سپید کردن ...
... و می بینم که می آیی و آسمان می شکوفد ، عدالت چشم می گشاید و راستی دست بر می آورد .
می بینم که می آیی تا درد هابیل را بشنوی ، تا انتقام قامتی خمیده را بگیری که ناله اش از میان درو دیوار قلب نازنینت را هنوز آتش می زند ... می بینم که می آیی تا انتقام آن کشته را بستانی که بر او نه اشک ، که خون میگریی در هماره قرون واعصار ... آن کشته که در آن آخرین دم که می افتاد در اندیشه آن روز بود که تو برخیزی و باز آیی .
و ما به امید آن روز ، این لحظه های سخت جدایی را تاب می آوریم و ظهورت را ثانیه می شماریم ، دریاب عاشقان حضورت را ...