پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

...پیامبر تورا به سینه فشرد و ... هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

(خواب پریشان آن طوفان و درخت کهنسال و شاخه ها را برای جدت تعریف کردی)

حالا پیامبر گریه میکرد و تو مات و مبهوت نگاهش می کردی . بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...؟ پیامبر سؤال نپرسیده تورا در میان گریه پاسخ گفت : آن درخت کهنسال ، جد توست عزیز دلم ! که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و ت ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت فاطمه می بندی ، و پس از مادر دل به به پدر ، و پس از پدر دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم ، ترک این جهان می گویند و تورا با یک دنیا مصیبت و غربت تنها می گذارند.

انگار که خدا از ازل برای توتنهایی را رقم زده تا تماماً به او تعلق پیدا کنی . ( سید مهدی شجاعی )

حالا چهل روز از آن مصیبتی که تو در آن جز زیبایی ندیدی می گذرد و بشریت اذعان می کنند که :

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود .

بار الها ! به حرمت خون سرخ حسین و صبر سبز زینب ، ما را بینشی عطا فرما تا در هماورد شبهه ناک حق و باطل ، تردید و یقین و ... پاهایمان نلغزند و  ریا و دروغ و تزویر فریبمان ندهند .